
به دنبال واژه نباش، کلمات فریبمان میدهند...
وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود، فاتحه کلمات را باید خواند...
تا به هر عابری سلام کنیم
و به هر چهره ای تبسم داشت
ما به آن چهره احترام کنیم
زندگی در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف این پیام کنیم
عابری شاید عاشقی باشد
پس به هر عابری سلام کنیم

دوست دارم بنویسم با آب
روی بی تابترین برگ درخت
من از این قاعده ها بیزارم
یک نفر نیست
که این قاعده ها را شکند.
سایه از روی صدف برچینیدتا از آن دُر
نفسی باز آید.
منشینید که زنگوله آن بره شود
سفسطه دندانها
قصه سوختن وجدانها.
مگذارید قفس رنگ حقیقت گیرد.
از حقیقت قفسی باز کنید.
غم دل را خَمِ گل می داند
ما همه
تاج سر طوفانیم.
مثل یوزان
تشنه طغیان.
عشق ما
سوختن از تقدیر است.
ما همه
در تب این دنیاییم
روز و شب
ملعبه رویاییم،
کودکان زیر غم تصمیمند.
شاپرکها همگی می میرند.
شمع دارد غزلی میخواند
آخرین بار به خود میگوید
دوست دارم بنویسم با آب
روی بی تابترین برگ درخت
من از این قاعده ها بی زارم.
------
یادباد آن روزگاران
بهار ترانة شکوفه می خواند
و باد
پرنده می رقصاند،
راستی اگر
خدای ناکرده
تنگ بلور و آیینه و بوی خوب عید
این جان خسته مان را نمی ربود
در چارچوب تیرة این شهر تنگ و کور
از لذت دوباره تصویر باغ و آب
محروم، نمی شدیم.؟
تو را به وسعت صحرای بی کران غمگین ترین لحظه هایم ،
لحظه ی تنهایی
به بوسه ی باد بهاری
و به آغوش مهربان غنچه های خندان
بهترینم بمان
در را باز کن خبری دارم ، قلبم را بشکاف نامه ای دارم ، نامه را باز کن ، دوستت دارم . . .
آهسته بیا ،
باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای
اینجا قلب من است
آهسته ،
این قلب، شکسته...
نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته
شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته !
آمده ای که بگویی پشیمانی؟
اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته
آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،
بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان
بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ،
بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار
آهسته ، قلبم بدجور شکسته
دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته
آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،
یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را ...
بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو
ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو
بگذار در حال خودم باشم ،
نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را
نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را
بگذار در حال خودم باشم ،
به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ،
پس بگذار با تنهایی تنها باشم
در خلوت خویش با غمها باشم ،
نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم
آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته ...
در خواب ناز بودم شبی
دیدم كسی در می زند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی
هر شب به من سر می زند![]()
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم
رسیدن من وتو به هم که اتفاقی نیست
نگاه
روح
و صدایت هم که اتفاقی نیست
و ذره بودن من کنار آفتاب وجودت
و حل شدنم درون روح تو اتفاقی نیست
عمریست که در پای تو از پا فتاده ام خاک ره تو گشتم و هر جا فتاده ام
ای مرسل سپید که جای تو گلشن است من خار و هیمه ام که به صحرا فتاده ام
بار غم ترا نکشیدن ثواب نیست من با غم تو از ازل همراه فتاده ام
تو روح جنگلی و چو انبوه سبزه ای من تکدرخت خشکم و تنها فتاده ام
تو آفتاب حسنی و من قیرگون بخت چون روح یأس در دل شبها فتاده ام
تبلیغات 